|
صدایی سکوت دشت را می پیماید
صدایی یکنواخت
با ریتمی دلهره آور
چشم تمام درختانی که در سوگ تنهاییشان نشسته اند
دوباره سرشار از اضطراب شده است
سرشار از اضطراب اتفاقی ناگوار
اتفاقی که سالهاست ترس رویارویی با آن خواب را از چشمان خسته آنها ربوده
همه شب کابوس صدای خش خش حاصل از قدمهایش
صفحه ی سفید خاطرشان را خط خطی می کند
خطی سیاه
سیاه تر از شبهای تنهاییشان
ولی خوب می دانند گریزی نیست و در انتظارند
منتظر مرگ آرزوهایشان
و اکنون نظاره گر حرکت دست تبر زن هستند که آمده تا
کابوس یکی از آنها را به حقیقت تبدیل کند
حرکت نرم دست تبر زن و درختی که آرام آرام در مقابل
رقص دست او زانو می زند و با سکوتی که همیشه او را مونس بوده وداع می کند .
آن درختان تنها ,
همگی داشتند به فردای خود و مرگشان نگاه می کردند .

|