X
تبلیغات
رایتل
آخرین پناه
آخرین پناه

آخرین پناه

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول

تنت , روانت , از دست این و آن خسته است

همیشه , وقتی رخسار این جهان تاریک

همیشه , وقتی درهای آسمان بسته است

همیشه , گوشه ی گرمی , به نام  ((دل)) با توست

که صادقانه تر از هر که , با تو پیوسته است

به دل پناه ببر ! آخرین پناهت اوست

تو را چنان که تمنای توست , دارد دوست

( فریدون مشیری )

               

 

 

 

 

 

 

 

                                        

     
     
پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1385
خداحافظ

در خانه حوصله ات سر رفته است . بیرون باران در حال باریدن است . از پنجره به باغچه حیاط

می نگری که به خاطر بارش  بارانی بسیار ملایم جانی تازه گرفته است .چقدر زیباست باران.

سریع لباسی به تن می کنی  و  از خانه خارج می شوی تا زیر باران که همه چیز را زیبا کرده

قدم بزنی تا شاید از این  بی حوصلگی خارج شوی . وقتی  از خانه خارج می شوی آدم های

 زیادی را می بینی که در حال گذر از پیاده  رو هستند . بعضی ها  در   حال  دویدن هستند تا

کمتر خیس شوند .ولی تو آمده ای تا خیس شوی ! بعضی ها هم سرشان را  پائین گرفته اند

 و در حالی که به آرامی راه  می روند سعی میکنند تا گردنشان را به داخل یقه ی  لباسشان

فرو ببرند . از کنار آدمهای مختلف بدون این که  کوچکترین توجهی به تو کنند می گذری . باران

 همچنان در حال باریدن است . صدای  رعد و برق  شدیدی به گوش می رسد و ناگهان شدت

 باران  بیشتر می شود  و تو  را  مجبور  می کند تا در جلوی مغازه ای که سقفی بر آمده دارد

پناه بگیری . آنجا چند  نفری پناه  گرفته اند و  با شدت باران به تعدادشان نیز اضافه می شود.

تو که دیگر  آن  بی حوصلگی  و  کسالت  از تنت رفته با یکی دو  تا  از  مردمی  که  در کنار تو

ایستاده اند شروع به صحبت می کنی . و یا  آنها  هم منتظر صحبت کردن تو  بودند تا با رویی

 باز  از صحبت های تو پذیرایی  کنند و چند  دقیقه ای به گرمی با هم صحبت می کنید . باران

 آرام و آرام تر می شود تا  این که بند می آید. هر کدام از آن افراد راه خود را پیش می گیرند و

 می روند  و  تو  نیز راهی خانه می شوی . زمانی که به خانه می رسی  و  در  حیاط  را  باز

می کنی آفتابی با  نور ملایم  از میان شاخ و برگ در ختان حیاط خانه , صورتت را می نوازد و

 تو حتی آن بی حوصلگی قبل از  باران  و  نیز  آن  عابران  در حال  گذر و افرادی  را  که به طور

 اتفاقی با آنها صحبت کرده ای را به یاد نمی اوری .

نمی دونم  آخرین پناه  برای شما چی  یا کی بود   .شاید اون کسی که وقتی باران می امد

 و تو  از کنارش با بی تفاوتی گذشتی و  شاید ان  کسی  که مانند تو   به آرامی زیر باران راه

 می رفت و شاید  هم  آن کسی که با او مشغول  صحبت شدی  . هر  چی که بود  اکنون این

مهم هست که تو دیگر هیچ کدام از ان افراد رو به یاد نمی آوری  .  آخرین پناه هم یک مسافر

 بود  . مسافری عاشق باران .و امروز آخرین پناه به آخر راه رسیده است .  امروز  او  مانند ان

عابران زیر باران از یاد تو خواهد رفت تا شاید روزی در بارانی دیگر ...

از تمام دوستانی که در این مدت به کلبه من آمدند  و پای صحبتهای من نشستند  متشکرم .

حق نگهدارتان .

زیر باران باید رفت

 

 

 

 

 
     
 
صفحه ی اصلی

 

لینک روزانه

#FFFFFF

 تعداد بازدیدکنندگان

  72990

 

 

نپرسید کشورتان چه کاری برای شما می تواند بکند ، بپرسید شما چه کاری می توانید برای کشورتان بکنید

 ( جبران خلیل جبران )