X
تبلیغات
رایتل
آخرین پناه
آخرین پناه

آخرین پناه

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول

تنت , روانت , از دست این و آن خسته است

همیشه , وقتی رخسار این جهان تاریک

همیشه , وقتی درهای آسمان بسته است

همیشه , گوشه ی گرمی , به نام  ((دل)) با توست

که صادقانه تر از هر که , با تو پیوسته است

به دل پناه ببر ! آخرین پناهت اوست

تو را چنان که تمنای توست , دارد دوست

( فریدون مشیری )

               

 

 

 

 

 

 

 

                                        

     
     
سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1384
بابا بزرگم و آسمان

پدربزرگ و مادر بزرگم که خیلی دوستشان دارم هر سال وقتی زمستان می شود از شهرستان به تهران می آیند  و تا بهار اینجا پیش خانواده ی پسرها یشان می مانند. .مدتی پش در خانه ی عموم  که چند کوچه انطرف تر ازخانه ما زندگی می کنند , بودند.یه اتفاقی برای بابا بزرگم افتاد که می خواهم برایتان بگویم.قبلش این را بگویم که بابا بزرگم مردی قدیمی , سر زنده خلاصه , خیلی باحال و با صفاست . و وقتی می گویم قدیمی یعنی خیلی قدیمی ,یعنی تاریخ تولد ایشان بر می گرده به دوران سرنگونی حکومت تزارها در روسیه.اینو خواهر بزرگش به او گفته بود.خوب برویم سر آن اتفاق.صبح وقتی که می خواستن برن تو حیاط وضو بگیرن , بعد از وضو برای دیدن ستاره به آسمان نگاه می کردن که پاشون لیز می خوره و به زمین می خورند .خدا رو شکر به خیر گذشت .وقتی این را شنیدم بابا بزرگم کنارم سالم نشسته بود ومن خندم گرفت .نه خدایی نا کرده فکر کنید که به...نه . به  انسان خندیدم  که از وقتی پاشو روی کره خاکی گذاشته و به دنیا آمده  عاشق زیبایی هستش و مجذوب زیبایی می شود(حتی در دوران پیری) و به خاطر همین احساس  تا حالا بلاهای زیادی سرش امده .آن وقت فهمیدم که بابابزرگم هم مثل من وقتی به آسمان نگاه می کند خیلی لذت می برد , خوب حق دارن !

 

 

 

 
     
 
صفحه ی اصلی

 

لینک روزانه

#FFFFFF

 تعداد بازدیدکنندگان

  72990

 

 

نپرسید کشورتان چه کاری برای شما می تواند بکند ، بپرسید شما چه کاری می توانید برای کشورتان بکنید

 ( جبران خلیل جبران )